بسم الله الرحمن الرحيم                                              

امروز بحمدالله،از دي بترست اين دل

امروز در اين سودا،رنگي دگر است اين دل

در زير درخت گل،دي باده همي خورد او ،

از خوردن آن باده زير و زبر است اين دل

غزل

پس عاشق را نبايد كه درنگ كند :

تيز دوم، تيزدوم تا به سواري برسم

نيست شوم،نيست شوم،تا برجانان برسم

خوش شده ام، خوش شده ام،پاره آتش شده ام،

خانه بسوزم، بروم تا به بيابان برسم

غزل

 از آيينه ي دل خرافات را بزدايد :

اي آنكه،به عشق رخ تو،واجب وحقست

آيينه ي دل را ز خرافات زدودن

غزل

 عاشق توبه كند مگر توبه ي او، غير از توبه ي عوام است. عوام از روي خردمندي، مصلحت جويي، و ترس عذاب عقبي توبه كنند، وعاشق ازين همه توبه كند يعني كه گويد : از توبه توبه.

تو گواه باش، خواجه، كه ز توبه توبه كردم

بشكست جام توبه،چو شراب عشق خورد

غزل

 چو به اصطلاح امروز «معيار» حدود و «ارزش»هاي عاشق همه از ديگران فرق دارد و چون :

هر چه گويد مرد عاشق، بوي عشق،

از دهانش مي جهد در كوي عشق

گر بگويد «فقه» آيد، اين همه

بوي«فقر» آيد، از آن خوش دمدمه

ور بگويد «كفر» آيد بوي «دين»

آيد از گفت «شكش» بوي «يقين»

ور بگويد«كژ» نمايد «راستي»

اي «كژي» كه «راست» را آراستي

(دفتر اول : حكايت اعرابي وخليفه)

 پس معني حلال و حرام نيز نزد عاشق غير از معني آن نزد عامه است :

نمي خورم به حلال و حرام مي سوگند

به جان عشق كه بالاست از حلال وحرام

 آنچه عاشق با آن سر وكار دارد، در شريعت ننيامده است :

آن طرف كه عشق مي افزود درد،

بوحنيفه و شافعي درسي نكرد

(دفتر سوم : حكايت عاشق و ناصح)

 مدرس عاشق، غير از مدرس شريعت است، پس كيست؟

عاشقان را شد، مدرس، حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان، روي اوست

(دفتر سوم : حكايت عاشق و ناصح)

 عاشق، از ترس آتش، و قيود ظاهري فارغ مي شود :

دربينش ديدارچنان مستم وحيران خداست

كز نور فراغم بود و ار ندانم

از كفر وز اسلام برون است نشانم

از خرقه گريزانم و زار ندانم

از اينجا دانسته مي شود كه چرا :

ملت عشق از همه اينها جداست،

عاشقان را مذهب و ملت خداست

                    (دفتر دوم حكايت موسي و شعبان)

يكبار ديگر كتاب فيه ما فيه را بگشاييم كه در آن مريدان از زبان مولانا اينكلمات را نگاشته اند :

«در قيامت، چون، نمازها را بياورند، و در ترازو نهند و روزه ها و صدقه ها را همچنين، اما چون محبت را بياورند، محبت در ترازو نگنجد، پس اصل محبت است...»

به روندگان راه حج خطاب مي كنند :

اي قوم به حج رفته كجاييد؟ كجاييد ؟

معشوق همينجاست، بياييد، بياييد

آن خانه لطيف است، نشان هاش بگفتيد،

از خواجه ي آن خانه نشان ها بنماييد

گر صورت بي صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم كعبه و هم خانه شماييد

معشوق تو همسايه ي ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد

 غزل

 عاشق بيرون از دين نمي شود، زيرا عشق خود دين اوست:

كسب دين عشق است و جذب اندرون

 غزل

 و چنين بوده از زمان خلقت آدم، چنانكه در آغاز مثنوي آمده است :

عشق آن بگزين كه جمله ي انبياء

يافتند از عشق او كار و كيا

«برگرفته از كتاب معني عشق درنزدمولانا نوشته دكتر روان فرهادي