بسم الله الرحمن الرحیم

اساسا تصوف یک نوع روش زندگی است که محبت خدا و شناخت حقیقت ارکان اصلی آن را تشکیل میدهد پس میتوان گفت که تصوف عبارتست از پرستش خدای تعالی به طرزی عاشقانه .

به همین سبب است از نظر صوفیه خداوند تبارک و تعالی بیشتر عطابخش ، خطاپوش و مهربان و دوست آنها است. صوفی در مقام خضوع و خشوع بندگی می گوید: این عجز و فنای من به چه چیز مربوط است ، البته به جسم من. پس اگر کاری کنم که پیش از مرگ در همین دنیا خود را از تسلط جسم آزاد سازم ، یعنی هوسها ، امیال ، خشم و غضب و حقد و کینه توزی را مهار کنم و در حقیقت این غبار تن را که حجاب چهره ی جانم شده است کنار بزنم ، سراپا جان خواهم شد . جانی که پرتوی از هستی حق است.

حجاب چهره جان میـــــشود غبارتنـــم

خوش آندمی که از این چهره پرده برفکنم

صوفی در مرحله ی سلوک تا جایی پیش میرود که خدا را در دل خود خواهد داشت و از دیدار او به چشم دل احساس وجد و مسرت خواهد کرد:

رسد آدمی به جایی که به جــز خدا نبیند

بنـــگر که تـا چه حــد است مــقام آدمیـت

دائم با او مانوس خواهد بود ولی قرب دائمی رفته رفته او را از حد یک بشر بالاتر خواهد برد و او را شریفتر و پاکتر ، و خدمتگزارتر خواهدساخت و صفات او را با آنچه محبوب حق است یکسان خواهد نمود و پیش از آنکه از این جهان برود ، در همین دنیا نه تنها به ملکوت الهی واصل خواهد گردید بلکه شمه ای از صفات حق خواهد بود زیرا شخصیت و وجود او در ذات خداوند فانی شده و همه «او» گشته است. پس اگر سالک به این مرحله برسد به دریای ابدیت الهی خواهد پیوست مانند قطره ای که به اقیانوس می پیــوندد و در او فانی میشود، دیگر او قطره نیست ، با عظمت اقیانوس ، عظیم و جاودانه میشود.

قطــــره دریاســــت اگر چند که او با دریاســـت

ورنه قطره است همان قطره و دریا ، دریاست

پس آن قرب وصالی که اهل شریعت در جهان دیگر انتظارش را دارند، اهل طریقت یعنی صوفیان در همین جهان طالب آنند. آنها عقیده دارند که نیکان که نیکند و معاشرت آنان را همه دوست دارند، اما هنر در تحمل رنج تربیت و ارشاد بدان و مفسدان است نه راندن آنها . جائیکه مولوی می فرماید:

آب دارد صـــــد کـــــرم صــــــداحــــتـــشام

کـــه پلــــیدان را پذیــــرد والــــســـــلام

بنابراین اگر کسی قصد اطاعت خدا را دارد میتواند به  آفریده ی او که قطره ای از دریای هستی است و جلوه ای از حق در او به ودیعت نهاده شده است خدمت کند.این طیق عبادت یعنی توجه به خالق از طریق خدمت به خلق بعنوان آنست که خلائق همه مظاهر خالقند و خدمت به آنان در حقیقت طاعت به خالق محسوب می شود :

خـلق همه یکســره نهال خداینـد         هـیچ نه بشکن از این نهال و نه بفکن

شاید بتوان چنین اظهار داشت که در این زمینه ، فلسفه و تصوف که در ظاهرروشی مخالف یکدیگر دارند ، در این نقطه به هم میرسند، مضافا برآنکه چون شناخت و وصال به حقیقت در تصوف اهمیت فراوان دارد و موضوع فلسفه نیز شناخت حقیقت اشیاء است بقدر طاقت بشر ، پس تصوف در این قسمت با فلسفه اشتراک هدف دارد، نهایت اینکه فلاسفه و صوفیه در مفهوم حقیقت و نحوه ی دریافت و راه وصول به آن با یکدیگر شدیدا مخالفند ، بخصوص صوفیه فلسفه را مطرود و وسیله ی سرگردانی می شناسند و پای استدلالیان را چوبین می خوانند و می گویند : فلسفه همه چون و چراست و تکیه بر عقلی دارد که از دایره ی محسوسات تجاوز نمی کند ولی تصوف عشق وحال وبی چون  وچرائی محض است . صوفیان بر آنند که آئینه ی دل را صیقل دهند تا حقایق بدون تکیه بر عقل اندک بین و اندک یاب بر آئینه ی دل منعکس شود .چنانچه مولوی میفرماید :

آیـنه ی دل چون شود صافی وپاک       نقـش ها بینــی بــرون از آب و خــاک

هـم بینـی نقـش و هـم نقـاش را         فـــرش دولــــت را و هـــم فـــراش را

چـون خـلیــل آمد خــیال یـار مـن          صــورتــش بــت معنی او بت شکــن

یعنی چون آینه ی دل از زنگار هوی هوس  و هم پاک و صافی ای شود، چهره ی معانی غیبی و اسرار نهان در آن آینه نمودارمی گردد. سپس نقش و نقاش و معنی و معنی آفرین را با هم می بیند و هیچ چیز از ضمیر او پنهان نمیماند، صفا و پاکی دل از آن جهت مذکور آمده است که زدودن و پاک کردن ضمیر نزد صوفیان شرط وصول به حقیقت است.