اشتیاق
گلچينی از گلستان عرفان 
قالب وبلاگ
چت باکس


بسم الله الرحمن الرحیم  
 
روزه يکی از پنج رکن اسلام است. قال الله تعالی:کُلٌّ عَمَلِ ابنِ آدَمَ لَهُ اِلَّاصِيام فَاِنَّهُ لي وَأََنَا أجزي بِهِ.حديث قدسی است خدای تعالی می فرمايد:همه اعمال آدميزاد برای خود اوست بجز روزه وبی شک روزه فقط برای من است ومن خود پاداش آن را می دهم.همچنين می فرمايد:هر نيکويی را ده ثواب است تا هفتصد ، مگر روزه را که آن مخصوص مراست وجزای آن را من می دهم.خداوند تبارک وتعالی می فرمايد: اِنَّمَا يُوَفَّيَ اَلصابِرونَ اَجرَهُم بِغَيرِحِساب مزد شکيبايان (آنان که از اميال وشهوات خويش صبر می کنند )به تمام وکمال وبدون حساب داده ميشود.
پيغمبر(ص)فرمود:صبر نيمه ايمان است. و روزه نيمه صبر است. و فرمود : بوي دهن روزه دار نزد خدای تعالی از بوی مُشک خوشتر است. و فرمود: خواب روزه دار عبادت است .
چون ماه رمضان در آيد، درهای بهشت را بگشايند ودرهای دوزخ را ببندند وشياطين را در بند کنندو منادی آواز دهد : ای طالب خير بيا که وقت توست وای طالب شر باز ايست که نه جای توست. صدبار توبد کردی وثمرش ديدی نيکی چه بدی داشت يک بار نکردی .
اگر بپرسند که فردا روز قيامت حال ما چگونه است ،پاسخ آن را در قرآن می توانيم بيابيم.خداوند متعال درقرآن می فرمايد: فَامَّامَن طَغَی.وَآثَرَالحَياةَ الدُّنيا.فَإِنَّ الجَحيمَ هِيَ المَأوَي.وَ أمَّامَن خافَ مَقَامَ رَبِّهِ،وَنَهَي النَّفسَ عَنِ الهَوَی. فَإِنَّ الجَنََّهَ هِيَ المَأوَي. واما آن کسی که طغيان وسرکشی کرده باشد. وزندگی دنيارا(برگزيده وبرآخرت)ترجيح داده باشد.قطعاًدوزخ جايگاه اوست.واما آن کس که از جاه ومقام پروردگار خود ترسيده باشد،ونفس را از هوی وهوس باز داشته باشد.قطعاًبهشت جايگاه اوست.
عرفا مثال خوبی دارند در مورد ماههای سال. آن را تشبيه به فرزندان حضرت يعقوب (ع)می کنند که دوازده نفر بودند وبرگزيده همه آنها نزد خداوند حضرت يوسف بود که خداهمه فرزندان را به خاطر حضرت يوسف عفو فرمود. ماه مبارک رمضان نيز در بين دوازده ماه سال ماهی برگزيده است چون ماه رحمت وبرکت، ماه نزول قرآن وماهی است که ليله القدر درآن واقع شده وعزيزترين ماه نزد خداوند است.
ماه رمضان ماه تزکيه است.ماه توبه واستغفار است.ماهی است که به برکت آن مسلمان به خود مي آيد واز برای اصلاح خود وتزکيه خود تلاش مي کند. مقصود از گرفتن روزه شکستن هوی ونفس است تا بتواند طاعت وعبادت کند.حقيقت روزه مراقبه است ودوری از هوی واميال شهونی . روزه فقط امساک وپرهيز از خوردن نيست.بلکه بايد تمام اعضاء روزه باشد. روزه سه درجه دارد: روزه عموم روزه خصوص وروزه خصوص الخصوص روزه عموم آن است که از اذان صبح تا اذان مغرب از خوردن وآشاميدن پرهيز شود.اين روزه عام است. روزه خصوص روزه ايست که علاوه بر ترک غذا وهرچيز خوردنی، بايد تمام حواس نيز در حالت روزه قرار بگيرد. روزه خصوص الخصوص که مخصوص صالحان است آن است که علاوه بر دو مورد بالا قلب هم در حالت روزه باشد.
روزه خصوص 6 خصوصيت دارد:
1-روزه چشم:منع چشم از نگاه به هرآنچه مذموم است ودلش را ازياد خدا غافل می کند.پيغمبراسلام(ص)می فرمايد: نظر حرام  تيريست از تيرهای شيطان.
2- روزه زبان: زبانش را از دروغ، فحش، غيبت وتهمت باز دارد . زبان روزه دار يا بايددر حالت سکوت باشد يا ذکر خدا وخواندن قرآن يا سخنان نيکو.
3- روزه گوش: پرهيز از شنيدن هرآنچه مذموم است مانند.غيبت وتهمت وسخنان بد. پيغمبر(ص) می فرمايد غيبت کننده وگوش گيرنده غيبت هردو درگناه غيبت شريکند.
4-منع بقيه اعضاء از جمله دست وپا از انجام هرآنچه که موجب گناه می شود.
5-کم خوردن درشب به نحوی که آنقدر سير نشود که شهوتش بجنبد ومانع از ذکر خدا شود.
6-دلش بعد از افطار بين خوف ورجا باشد که آيا روزه اش مورد قبول قرارگرفته ياخير. 
واز بزرگی فضل روزه آن است که خداوندفرمود: ألصَّومُ لي وَأََنَا أجزي بِهِ اگر چه همه عبادات برای اوست چنانکه کعبه را خانه خود خوانده است در صورتيکه همه عالم ملک اوست.
استحقاق روزه به خاطر دوخاصيت آن است: يکي آنکه حقيقت آن ناکردن وبازداشتن است،واين باطن است وپوشيده. وريا را درآن راهی نيست چرا که نيت آن در شب است. وديگر آنکه بر ضد دشمن خدا يعنی ابليس است که لشکر اوشهوات است وروزه لشکر اورا بشکند که حقيقت روزه ترک شهوات است.بدين خاطراست که رسول(ص) می فرمايد:شيطان در درون آدمی همچون خون روان است وبايد بوسيله روزه راه گذر اورا تنگ کنی.همچنين فرمود ألصَّومُ جُنَّهٌ روزه سپری است.واين همه برای آن است که مانع از همه عبادات شهوات است ومدد شهوات سيری است وگرسنگی شهوات را بشکند.
 

 گمگشته دل http://www.gomgashtehdel.blogfa.com/

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 7:8 ] [ اشتیاق ]

نظر و آراء علماء وائمه اهل سنت وجماعت در مورد تصوف وصوفیه

 

1-امام شافعی ( رض)

 

امام شافعی ( رحمه الله ) فرمود: با صوفیه مصاحبت و دوستی کردم واز آنها سه کلمه استفاده کردم.

1- اینکه گفتند وقت شمشیر تیز و برانی است که اگر وقت را نبری وقت تو را میبرد به این معنا که اگر از وقت وعمرت استفاده درست نکنی وقت از دستت خارج شده و زندگیت بی معنی وبدون استفاده خواهد بود.

2- واینکه گفتند: نفست را اگر در راه عبادت وبندگی حق مشغول نکنی نفست تو را به گناه وبی امری خدا مشغول میکند.

3- واینکه گفتند:عدم ونیستی خود عصمت وپاکی است به این معنا که عدم قدرت بر انجام دادن گناه خود عصمت و دوری است از گناه وعصیان. (1)

و همچنین فرمودند: در دنیا سه چیز را دوست دارم : ترک تکلف وتعارف متعارف بین مردم.معاشرت ودوستی با مردم با نرمی و عطوفت. و اقتداء و تأسی به راه و روش اهل تصوف. (2)

1- کتاب (  تأیید الحقیقه العلیه) للامام جلال الدین سیوطی ص – 15

2- کتاب (  کشف الخفاء و مزیل الالباس ) امام عجلونی ج – 1 ص- 341

 

2- امام ابو حنیفه ( رحمه الله تعالی)

 

عالم وفقیه حنفی حصفکی صاحب کتاب ( الدر) گفت که ابو علی دقاق ( رحمه  الله) فرمود که من تصوف وطریقت را از ابی القاسم نصر آبادی فرا گرفتم و ابو القاسم هم از معروف کرخی و او هم از داود الطائی و او هم علم وطریقت را از امام ابوحنیفه فرا گرفته وتمامی این علماء وائمه بر فضل و عظمت علم وتقوای امام اعظم ابوحنیفه اقرار کرده اند .(1)

1-  کتاب ( در المختار )  ج 1 ص 43 همراه با حاشیه ابن عابدین.

 

3- امام مالک ( رحمه الله تعالی)

 

امام مالک فرمودند: هرکس فقه وعلوم را فرا گیرد اما در مسیر تزکیه و تصوف نباشد عاقبت کارش فسق و فجور است. و هرکس را تصوف

وتزکیه را پیش گیرد اما از فقه وعلم شرعی بدور باشد عاقبت کارش بی دینی و اباحه گری است . و هر کس این دو امر ( علم و تصوف) را در خود جمع کند بحقیقت میرسد و اهل نجات است. ( 1 )

( 1 ) حاشیه علامه عدوی بر شرح امام زرقانی فقه مالکی ج 3 ص 95 و شرح عین العلم وزین الحلم امام ملا علی قاری ج 1 ص 33 

 

 

4- امام احمد ابن حنبل( رحمه الله تعالی)

امام احمد ابن حنبل ( رحمه الله) قبل از مصاحبت و دوستی با اهل تصوف به فرزند خود عبد الله ( رحمه الله ) چنین فرمود: ای  پسر بر تو لازم است خواندن حدیث و دوری از مجالست و همصحبتی با این قوم وطائفه که خود را صوفیه مینامند زیرا اینان نسبت به احکام دین خود جاهل ونادان هستند .اما هنگامیکه با عارف خداشناس شیخ ابی حمزه بغدادی ( رحمه الله ) دوستی ومصاحبت پیدا کرد واز اساس وعقیده صحیح اهل تصوف آگاه شد به فرزندش عبد الله ( رحمه الله ) فرمود: ای فرزند با این قوم دوستی ومصاحبت داشته باش زیرا اینها با کثرت علم ومراقبت احوال و خشیت از خداوند و زهد وتقوا و بزرگی همت از ما سبقت گرفته اند .( 1 )

امام احمد ( رحمه الله ) هرگاه در مسئله ای متردد ومتوقف میشد با وجود آن بزرگی وعظمت علمی روبه ابی حمزه بغدادی میکرد ومیفرمود رأی ونظر تو در این مسئله چیست ای صوفی و هنگامیکه ابی حمزه بغدادی نظرش را بیان میکرد امام احمد قبول میکردند و به ایشان اعتماد داشتند.

علامه بزرگ شیخ محمد سفارینی حنبلی  ( رحمه الله )  از ابراهیم ابن عبد الله علانی نقل میکند که امام احمد ( رحمه الله ) در مورد صوفیه فرمودند: هیچ قوم وطائفه ای را سراغ ندارم که شریفتر و افضلتر باشد از این قوم ( صوفیه) عرض  کردند که ای امام این قوم گاهگاهی فریاد میکشند و به حالت سماع واهتزاز و وجد می افتند نظر شما چیست ؟ فرمودند: اینها را بگذارید که با خدای خویش ساعتی شاد وخوشحال باشند. ( 2 )

1- کتاب (  تنویر القلوب )  ص 405 شیخ محمد امین کردی.

2-  کتاب ( غذاء الالباب )  شرح منظومه ج 1 ص 120


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 15:33 ] [ اشتیاق ]
چندسال پیش شبی یکی از دوستان اهل طریقت که اتفاقا ماموسا هم هست در خانه ی ما میهمان بود مطلبی را از وبلاگم می خواند بعد نظری برایم نوشت امروز نظرات مطالب گذشته را مرور می کردم آن را دیدم خوشم آمد برای دوستداران اهل دل وعرفان آن را به نمایش بگذارم.

****


شعری از حضرت امام شافعی (رض)که نصیحت است به یک جوان عاشق بدون استاد و پیر آن را تقدیم می کنم به شما وخوانندگانت:

جوانی در شدت عشق بی خبر از حضور امام بر روی دیواری این شعر را می نویسد:
ایا معشرالعشاق بالله خبروا
اذااشتدشوقاَ بالفتی کیف یصنعوا

(ای طائفه عاشق به خداوند قسمتان می دهم به مرا آگاه کنید هنگامی که جوانی از شدت عشق می سوزد چکار کند)
امام شافعی بر روی دیوار این بیت را می نویسد:
یداری هواه ویکتم سره
ویصبر وفی کل امورِ یخشعوا
(با هوای نفس خود مدارا کند وبا ذکر خدا اورا تنظیم نماید واسراری که از طرف خداوند به دلش می افتد آن را آشکار نکند ودرتمام امور زندگی صبر پیشه کند ودرهمه کارهایش خشوع وخضوع داشته باشد)
روز بعد جوان که پاسخ شعر خود را مشاهده نموده دوباره بیتی می نویسد:
فکیف یداری والهوا قاتل الفتی
وفی کل یوم روحه یتقطعوا
(چگونه با هوای نفسی مدارا کنم که قاتل جوانان است و هر روز روحم از دست هوای نفس قطعه قطعه می شود؟)
پاسخ امام:
اذا لم یطوق صبراَ وکتماَ لسره
فلیس له مما سوی الموت انفعوا
(اگر این جوان صبر نداشته باشد واسراری درونش را پوشیده ندارد هیچ چیزی برای آن جوان از مرگ بهتر نیست.)
جوان آخر بیت را بر روی دیوار می نویسد ودرپای دیوار جان بجان تسلیم می کند:
سمعنا واطعنا ثم متنا
فبلغوا سلامی الی من کان للوصل یمنعوا
(گوش کردم واطاعت نمودم و فوت کردم. سلام مرا برسانید به کسانی که این وصل را منع می کنند.)
(منبع: الام تالیف امام شافعی رضی الله عنه)

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 19:20 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

وجود خداوند سبحان یکی از حقایق بزرگ و روشنی است که فطرت، عقول و بصیرتها بر آن دلالت دارند و سه منبع دانش، وحی و تاریخ نیز ما را به سوی آن راهنمایی می کند.

در هر عصر و زمان فقط کسانی در باره وجود خدا مجادله کرده‌اند که شهوات و غرایض دنیوی بر آنان غالب بوده است. بنا به تعبیردانشمندان روان شناس، الحاد و انکار خدا نزد این گروه از انسانها یکی از حیله‌ها و دسیسه‌هایی است که دلالت بر عدم شعور و درک صحیح می‌کند. به همین خاطر بوده که پیامبران الهی در هیچ حالتی دست از اثبات وجود خدا برنداشته و تلاش می‌کردند تا ایمان به خدا را از هر نوع شرکی پاک کنند.

اما به هر حال برای مقابله با کسانی که در باره وجود خدا، مجادله می‌کنند و سعی در شبهه‌افکنی درمیان انسان‌ها دارند، لازم است مقداری در این موضوع مطالبی نگاشته شود تا اینکه ایمان به خدا بر اساس عقل استوار، پایه ریزی شود. اگر چه همه چیز در کاینات نشانه‌ای از وجود خداست که نیازی به آوردن دلیل هم نیست. به قول شاعر:

آفتاب آمد دلیل آفتاب....

اما دلایل و براهینی که مومنین برای اثبات وجود خدا در پاسخ ملحدین ارایه می‌کنند مختصراً عبارتند از:

1- دلیل فطرت

اولین دلیل بر وجود خداوند متعال، فطرتی است که در وجود انسان است. این فطرت، ضمیری است پوشیده اما دارای بصیرت و آگاهی که هر زمان انسان فطرت خود را سالم گردانیده و تزکیه نماید، پرده از روی حقایق برداشته می‌شود و انسان، شعور پیدا می‌کند و باور و عقیده به وجود خدا اقطار درونش را فرا می‌گیرد. او این طور احساس می‌کند که از آنجایی که وجود خدا ظاهرتر و روشن‌تر از هر چیز دیگری است لذا نیازی به دلیل ندارد.

از عارفی سئوال شد: خدایت را به چه چیز (چگونه) شناختی؟ جواب داد: خدایم را به واسطه خدایم شناختم.

به طور کلی باید گفت: آنچه که بدون برهان و مقدمات منطقی به انسان یاد می‌دهد که2=1+1، همان نیرو به او یاد می‌دهد که برای او خدایی است که انسان از او بی‌نیاز نیست، یعنی بدون نیاز به استدلال و انتقال از معلوم به سوی مجهول و از مقدمات به سوی نتایج می‌توان پی به وجود خدا برد.

2- دلیل خلقت

منظور از خلق، ایجاد نمودن و به وجود آوردن است. یعنی پدید آوردن چیزی از عدم به وجود. مانند آفرینش زندگی و حیات در کاینات و جهان زنده.

در اینجا باید دید چه کسی خلق کننده حیات بر روی زمین است؟ چه کسی خالق این انسان عاقل است؟ آیا زندگی و پیدایش انسان و پیدایش موجودات ریز و درشت بدون پدید آورنده ممکن خواهد شد یا اینکه لازم است آفریننده‌ای آنها را بوجود آورده باشد و این آفریننده چه کسی می‌تواند باشد؟ آیا نظر ملحدین در باره پیدایش مرحله اول حیات بر روی زمین چیست؟ پیدایش حیات از یک مادۀ کور و بی‌شعور که مادیین بدان معتقدند، یک اندیشه بسیار غلط و واهی است. نظریه آنان مصداق این بیت است که:

وبات یقدح طول الیل فکرته و فسّر الماء بعد الجهد بالماء

فکر او همواره بر طولانی بودن شب اشکال می گرفت

و بعد اززحمات زیاد آب را با آب تفسیر کرد

3-  دلیل مساوات و هماهنگی

یکی دیگر از دلایل اثبات وجود باری‌تعالی نظم و هماهنگی‌ای است که در مخلوقات مشاهده می‌شود. خداوند بعد از خلقت موجودات آنان را به صورت منظم و با فعالیتی هماهنگ ترتیب بندی نمود.

این مساوات و نظم به طور عموم در همه اجزای کاینات موجود است اما در موجودات زنده و انسان بطور خاص مشاهده می‌شود.

اگر از بحث طبیعت و حیوانات و آنچه که در رابطه با وضعیت آنان است بگذریم و به قضیه انسان بپردازیم، در ساختار وجودی او علامات و نشانه‌های هماهنگ را به مراتب واضح‌تر خواهیم دید.

در وجود انسان یکسری خلقت‌ها و ممیزات مادی و روحی عطا شده است که او را برای ادای وظیفه‌اش یاری می‌کنند. اگر به ساختار بدنی انسان نظر بیفکنیم چنان عظمت و هماهنگی‌ای را مشاهده می‌کنیم که این زیبایی خلقت، عقل را حیران و زبان و گفتار و قلم را وادار به ستایش و تمجید می‌کند.

انسان خلاصه‌ای از نظام کاینات است. چنان‌که حضرت علی – رضی‌الله‌عنه- می‌فرماید:

و تظن أنک جسم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر

و تو گمان می‌کنی( ای انسان) که جسمی کوچک هستی 

در حالی که در وجود تو جهانی بس بزرگ نهفته شده است.

4- دلیل تقدیر

تقدیر یعنی خلق کردن هرچیزی به اندازه و مقداری مشخص، به طوری که با زمان و مکان مطابقت داشته باشد. مثلاً آب را خداوند طوری آفریده است که نه از نیاز کمتر است که قحطی به‌بار آورد و نه بیشتر از نیاز که باعث غرق شدن و زیر آب رفتن موجودات دیگر بشود. قرآن کریم در این رابطه می‌فرماید: «وأنزلنا من السماء ماءً بقدر». و فرو فرستادیم از آسمان آب را به اندازه.

خورشید را آن‌چنان زیبا خلق کرده است تا در طول حیات، وظیفه روشنی و حرارت خود را اداء کند. این خورشید طوری آفریده شده که در یک مدار محدود، به سوی مرکز خود در حرکت است به طوری که با ستارۀ دیگری برخورد نمی‌کند. نه آن اندازه به زمین نزدیک است که زندگان را بسوزاند و نه آن قدر دور است که حرارت و روشنایی آن به زمین نرسد.

خلاصه اینکه هر انسانی در هر عصری که قدرت تامل و ادراک فطری را داشته باشد می‌فهمد که همه چیز در این جهان با حساب و اندازه خلق شده است که امروزه دانش جدید با ابزار پیشرفته خود به میدان آمده و هر روز چیزی تازه را در نظام گسترده کائنات کشف می‌کند.

5- دلالت وحی 

یکی دیگر از دلایل وجود خدای سبحان، آمدن پیامبران خدا از عهد آدم تا حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم می‌باشد. در اینجا از نشانه‌های روشن این قضیه این است که این فرستادگان علیرغم ضعف در قدرت تعداد کم پیروان و نیز نیرومندی دشمنان‌شان، اما باز هم بر دشمن پیروز شده، نام آنها در میان مردم جاویدان ماند و مخالفین‌شان به هلاکت رسیدند.

پیروان آنان در زمین جای گرفته و تبدیل به پیشوا و رهبر شدند. به مرور زمان از نشانه‌های پیامبران، نشانه‌ای جاویدان و همیشگی باقی ماند که آن نشانه جاوید، کتاب خدا "قرآن کریم" است، کتابی که باطل به هیچ وجه در آن راه ندارد. این کتاب دلیلی است بر وجود خدای سبحان. هر زمان که علم پیشرفت کرده و معارف بشری وسعت پیدا کرده است به همان اندازه دانشمندان از این قرآن، اسرار و گنجهایی را کشف نموده‌اند.

به راستی که رسالات آسمانی نشانه‌ای است از نشانه‌های وجود خدای سبحان و وحدانیت او.

و این از رحمت خداست که به آنچه در فطرت و عقول و درآفاق و انفس به ودیعت گذاشته اکتفا ننموده بلکه پیامبران خود را با دلایل روشن به سوی بشریت فرستاد تا مردم را به سوی راه راست و سالم هدایت کنند.

6- دلایل تاریخ

بالاتر از همه دلایل گفته شده- از حیث قدمت- برای اثبات وجود خدا، دلالت تاریخ است. کسی که تاریخ را مطالعه کند می‌بیند که جماعات بشری در تمام اقلیم‌های گرم و سرد، از مرد و زن و سیاه و سفید در مناطق مختلف و از طبقات مختلف در زمان‌های قدیم و جدید به شکلی از اشکال به خدا ایمان داشته‌اند.

"برگسون" یک فیلسوف فرانسوی می‌گوید:« در گذشته انسان‌های بدون علوم، فنون و فلسفه، وجود داشته‌اند ولی هیچ وقت جماعاتی از انسان‌ها که فاقد دیانت باشند دیده نشده است که تمامی این جماعات بشری در طول تاریخ به وجود خدای سبحان که قابل پرستش و تعظیم است معتقد بوده‌اند. انحراف بعضی انسان‌ها در رابطه با تصور الوهیت نه تنها با حقیقت وجود خدا منافات ندارد بلکه مُهر تاییدی است بر آن.

به همین خاطر مهم‌ترین کار انبیاء در طول تاریخ، راست نمودن این انحراف و تصحیح ایمان و خارج کردن انسان‌ها از شوائب بت‌پرستی و خرافات بوده است.

حقیقتاً باید گفت؛ تجارب، همانند واقعیات، تماماً بر اصالت ایمان به وجود خدا گواهی می‌دهند. "استاد عقّاد" دانشمند مشهور می‌گوید: تجارب تاریخ در تمام حرکات تاریخی، اصالت دین را برای ما مقرر کرده است و هیچ کس نمی‌تواند این گمان را بکند که عقیده دینی چیزی است که انسان‌ها می‌توانند آن را الغاء کنند و یا فرد می‌تواند از آن بی‌نیاز باشد، تاریخ این را ثابت می‌کند که هیچ عاملی از عوامل حرکات انسانی، اثری قوی‌تر و بزرگتر از عامل دین نداشته است و مرجع دینی به رابطه میان انسان و تمامی کاینات بر می‌گردد.

خلاصه اینکه تمام دلایل گفته شده و هزاران دلیل دیگر، وجود ذاتی صانع، مقتدر و حی و قیوم را به اثبات می‌رساند. اگر چه او چنان ذاتی است که برای اثبات خود نیاز به هیچ دلیلی ندارد زیرا او منبع و خالق تمام دلایل و شواهد است.

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ 8:36 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

مشایخ گذشته فرموده‏اند که: هیچ آفت، مرید را چون تنها بودن نیست و رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرموده‏اند: «الشیطانُ مَعَ الواحِدِ وَ هُوَ مِنْ الاِْثْنَیْنِ اَبْعَدُ» و خداوند تعالی فرموده: نباشد هیچ را زِ سه کس، الا که چهارمِ ایشان خداوند باشد و نباشد پنجم الا که ششمِ ایشان خداوند باشد.

آورده‏اند که به خاطرِ یکی از مریدانِ عارف بزرگ «جُنید بغدادی» رسید که من به درجه‏ی کمال رسیدم و تنها بودن مرا خوش است، پس از خدمتِ حضرت شیخ برفت و به گوشه‏ای نشست و سر از صحبتِ یاران درکشید.

چون شب درآمدی، شتری بیاوردندی و گفتند که تو را به بهشت باید رفت. او بر آن بنشستی و می‏رفتی تا جایی سبز و خرم و گروهی خوش صورت پدید آمدی و طعام‏های خوش و آب‏های روان و تا سحر او را در آن جا بداشتندی. آن گاه در خواب شدی و چون بیدار گشتی باز خود را بر در صومعه‏ی خویش یافتی و بسیارناراحت و ملول شدی.

این خبر به حضرتِ شیخ بردند. او برخاست و به دیدن او رفت و دید که خویشتن‏بینی و تکبر در سرِ او جای کرده. حال او پرسید و او همه را گفت. شیخ گفت: چون امشب بدان موضع برسی، یاد آورده سه بار بگو: «لاحول و لا قوة الا باللّه‏ العلی العظیم» چون شب در آمد، او را به همان روش بردند. او در دل بر حضرتِ شیخ انکار می‏کرد.

چون ساعتی برآمد، برای تجربه سه بار لاحول گفت: آن‏ها بخروشیدند و برفتند.

[ شنبه دوم خرداد 1388 ] [ 20:13 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان مسلمان بر اين باور است كه خداوند متعال از ميان بندگان خود برخي را براي عبادت خالصانه و فرمانبرداري فروتنانه و خلعت محبت و كرامت برگزيده و از دوستان نزديك خويش قرار داده است. خداوند آنان را دوست مي دارد و هر چه بيشتربه خود نزديكشان مي گردند، و آنان نيز خداوند را دوست مي دارند، همه بزرگواريها و برتريها را ناز آن او مي دانند، به دستوراتش گردن مي نهند، و ديگران را به پيروي از آن دستورات سفارش مي نمايند، و از هر آنچه او نهي نموده پرهيز مي نمايند و ديگران را به پرهيز از آن تشويق مي كنند.

آنچه را كه خداوند دوست داشته باشد دوست مي دارند، و هر چيزي را كه موجب خشم خداوند مي باشد، آنان نيز مورد خشم قرار مي دهند. هرگاه دست نياز به سوي خاوند بي نياز دراز نمايند، خداوند دست رد بر سينه آنها نخواهد نهاد، و هر زمان كه نداي كمك سر بدهند خداوند ياريشان خواهد فرمودو آنان را در پناه خويش قرار خواهد داد.

اولياء داوند همان اهل”ايمان و تقوا”و اهل كرامت و منزلت و سربلند دنيا و سعادتمند عقبي مي باشند. و هر انسان مؤمن و پرهيزكاري  - به اندازه ايمان و پرهيزكاريش - ولي  و دوست خداوند است، و درجات آنها بر اساس ميزان ايمان و پرهيزكاريشان با يكديگر متفاوت مي باشد. هر يك از آنان از درجات ايمان  و تقواي برتري برخوردار باشند، از منزلت و جايگاه بلندتري نزد خداوند برخوردارند.

پيامبران و انبياء در پيشاپيش اولياء خداوند و پس از آنان همه اهل ايمان و تقوا قرار دارند. و همه آن كراماتي كه توسط آنان انجام گرفته مانند: بيشتر گردانيدن غذاي اندك، بهبودي درد و بيماري و گذر از دريا و نسوختن به وسيله آتش و... همه از جنس امور خارق العاده بوده اند، و با اين ملاحظه كه معجزه در راستاي عاجز گردانيدن و اقناع مخالفان صورت مي گيرد. در صورتي كه اهل كرامت چنان ادعايي را ندارند. و لازم به يادآوري است كه مهمترين كرامت و منزلت براي انسان پايبندي به عبادت و پيروي از دستورات شريعت و پرهيز از گناهان و نافرمانيهاست. در مورد مسايل بيان شده دلايل زير را ملاحظه فرماييد:

۱-خداوند متعال در مورد کرامت و منزلت دوستان خود مي فرمايد:«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و کانوا يتقون لهم البشري في الحياة وفي الآخرة لا تبديل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظيم » (يونس: 62)

“هان! بيگمان دوستان خداوند ترسي بر آنان نيست،و غمين نمي گردند، (دوستان او)کساني هستند که ايمان آورده اند و تقوا را پيشه خويش نموده اند. براي آنان در دنيا و آخرت بشارت (به سعادت)است.

 کلمات وسخنان خدا تغير ناپذيرند، و اين رسيدن به آرزو و رستاگاري بزرگي است”. و مي فرمايد:

« الله و لي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور » (البقره: 257)

"خداوند دوست و سر پرست کساني است که ايمان آورده اند، آنها را از تاريکيها خارج مي کند و به سوي نور رهنمايي مي نمايد”. همچنين مي فرمايد: « ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقيم کانوا من آياتنا عجبا، اذ أوي الفتية الي الکهف فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمة، و هيئ لنا من امرنا رشدا، فضربنا علي اذانهم في الکهف سنين عددا، ثم بعثناهم » (الکهف: 9- 11)

“آيا گمان مي کني که (خواب چندين ساله)ياران غار و رقيم در ميان (اين همه)عجايب (پراکنده در گستره هستي)ما چيز شگفتي است؟  (به ياد بياور)زماني را که آن نوجوانان به غار پناه بردند (و خطاب به خداوند)گفتند: خداوندا ما را از رحمت خويش بهره مند ساز و راه نجاتي را برايمان فراهم نما. پس از آن (دعاي آنان را استجاب کرديم)و سالهاي زيادي آنان را درخواب فروبرديم، و پس از آن دوباره آنها را بيدار کرديم”.

و در مورد حضرت ابراهيم خداوند متعال مي فرمايد:

« قلنا: يا نارُ کوني برداً و سلاما علي ابراهيم و ارادوا به کيدا فجعلناهم الاخسرين» (الانبياء: 69 – 70)
“آتشي را برافروختند و ابراهيم را در آن انداختند و)ما به آتش گفتيم: که براي ابراهيم سرد بشو و او را سالم نگاه دار! آنان مي خواستند بانيرنگ ابراهيم را از ميان بردارند، ما آنان را زيان بارترين مردم گردانيديم”.
2. رسول خدا صلي الله عليه وسلم در مورد اولياء خداوند و کرامت و منزلت آنان، حديثي قدسي را از خداوند متعال نقل مي نمايد که:

“هر کس با يکي از دوستانم دشمني ورزد، با او اعلان جنگ مي نمايم، هيچ چيز نيست که به اندازه توسل بنده ام به آنچه بر او واجب گردانيده ام براي نزديکي به من، مرا بيشتر خوشحال نمايد، همچنان که بنده ام به وسيله عبادتها و کارهاي مستحب براي تقرب به من تلاش مي مي نمايد، من نيز هر چه بيشتر او را دوست مي دارم، هر گه او را دوست داشتم گوشي مي شوم که با آن مي شنود و چشمي که با آن مي بيند و دستي که به وسيله آن کارهايش را انجام مي دهد و پايي که به وسيله آن راه مي رود. هرگاه چيزي را از من بخواهد به او خواهم بخشيد و اگر به من پناه برد حتماً او را پناه خواهم داد”.

همچنين ماجراي سه مؤمن نيکوکاري که در غاري گرفتار گرديده و با توسل به کردارهاي نيک خود نجات يافتند، و ماجراي مشهور نوجوان و پادشاهي که با استفاده از شيوه هاي مختلفي مانند پايين انداختن از کوه و انداختن در دريا نتوانست او را از پاي دربياورد.  گواهي بر درستي وعده خداوند راجع به پشتيباني از بندگان پاک سيرتش مي باشد. 

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ] [ 18:54 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد                  

عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت    

عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد

عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد        

برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد

مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز               

دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند           

دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد

جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت           

دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت                  

کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد

 

 اهل نظر وعرفان راز آفرینش وسر وجود رادرکلمه ی"عشق"خلاصه میکنند وعشق رامبنای آفرینش و وجود میدانندوعشق نه تنها بزرگترین مقاله ی عرفای اسلام بلکه همه ی مکاتب ومذاهب عرفانی نیز هست.

اولین ریشه ی مهم بحث ازعشق درفرهنگ غرب به رساله ی مهمانی(ضیافت،سمپوزیوم) افلاطون ورساله ی اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد .

در شرق اسلامی کهن ترین منبع بحث از عشق قرآن مجید است .اما در قرآ ن واحادیث نبوی لفظ عشق نیامده وآنچه در قرآ ن وحدیث آمده " حب ومحبت و ود وهوی و..." است: حتی در داستان یوسف وزلیخا شدت عشق به " شعف وحب " تعبیر شده وگفته است :  "وقال نسوة فی المدینة امرات العزیزِتر اودفتیها عن نفسه قدشفقهاحبا انا لنریهافي ظلال مبین"یعنی"زنان گفتند:درشارستان مصر،زن عزیز،تن غلام خود می جوید،مهرغلام دردل آن زن پر شد وتا پوست دل رسید ، ما آن زن را درگمراهی آ شکارا می بینیم " ودرقرآن آیات حب ومحبت زیاد است.

غالبا درتعریف وتفسیر عشق، آن را ازعشقه گرفته اند که گیاه پیچک است . قال ابن اعرابی : "العشقة شجرة یقال لها اللبلا به تخضر ثم تدق ثم تصفر و من ذلک اشتقاق العاشق " .

دربختیار نامه آ مده است : " حکیمی را گفتند ، که عشق را از کجا گرفته اند ، گفت : عشق مشتق از عشقه است و عشقه گیاهی است که بر درخت پیچد و تا آنرا خشک نکند دست از وی ندارد .  

تاقرن پنجم هجری صوفیه بیشتر از محبت دم میزدند و "محبت" یکی از مقامات دهگانه ی تصوف به شمار آمده و از قرن پنجم به بعد،عشق درعرفان وآثار منظوم و منثور عرفانی وارد شده که از آ ن جمله، آثار خواجه عبدالله انصاری وسخنان منظوم منسوب به ابوسعید ابوالخیر است .

عشق در اشعار قرن چهارم و پنجم ، صوری ومجازی است و تمام جهات واوصاف آ ن به صورت ظاهر تعبیر میشود و چشم و خط و خال وزلف و رخسار همه صورت طبیعی دارد .

 اما از قرن ششم ، عشق در عرفان وآثار عرفانی ، عنوان خاص یافته ومورد بحث قرار گرفته و لطافت و کمال آن آثار راصدچندان کرده است . چنانچه آثار سنایی غزنوی، نخستین جلوه گاه عرفان و نخستین جلوه دهنده و بیان دارنده ی عشق عرفانی است .

اشراق وعشق،کاملا به هم آمیخته است وعرفان اشراقی ،سراسر از عشق سخن میگوید وهمواره آنرا جلوه گر میسازد .

افلاطون عقیده دارد که درک عالم وحصول معرفت برای انسان ، به اشراق است که مرتبه ی کمال علم است ومرحله ی سلوک که انسان را به این مقام میرساند عشق است .

سهروردی در رساله ی فی حقیقة العشق گوید :

"بدان که اول چیزی که حق سبحانه وتعالی بیافرید، گوهری بود تابناک،اورا عقل نام کردواین گوهر را،سه صفت بخشید: یکی شناخت حق ویکی شناخت خود، ویکی شناخت آنکه نبود، پس ببود ، از آ ن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت، حسن پدید آ مد که آنرا نیکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت، عشق پدید آ مد که آنرا اندوه خوانند."

دریغا عشق، فرض راه است همه کس را، دریغا اگر عشق خالق نداری ، باری عشق مخلوق مهیا کن، تاقدر این کلمات، تورا حاصل شود... درعشق قدم نهادن، کسی را مسلم شودکه باخودنباشدو ترک خود بکند، وخودرا ایثار عشق کند، عشق آ تش است هر جاکه باشد جز او ، رخت دیگری ننهد هرجاکه رسد سوزد...

ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است ، ولابد هر چه به واسطه ی آ ن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق بنده را به خدا برساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد . ای عزیز، مجنون صفتی بایدکه ازنام لیلی شنیدن جان توان باختن.. کار طالب آنست که در خود، جز عشق نطلبد، وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند ،

 

عشق عرفانی، سوزان وفنا کننده وراه آن پرخطرومشکل است وبه گفته ی حافظ:

طریق عشق،طریقی عجیب خطرناکست     

نعــوـــذ بالله اگــر ره به مقصــــدی نبــری

عشق ، راهی بی پایان وبی کران است که همه در آن هلاک میشوندچنانکه باز حافظ میگوید :

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست    

آنجـــا جــز آنکــه جـــان بسپــارنـد چــاره نیست

 نقل است که:

چون حسین بن منصور حلاج را به پای دار میبردند،درویشی در آ ن میان ،ازو پرسیدکه: " عشق چیست؟" گفت: " امروز بینی وفردا وپس فردا " آن روزش بکشتند ودیگر روز بسوختند وسیوم روزش به بادبردادند ؛

 یعنی عشق این است .

بایددانست که عشق نتیجه ادراک ومعرفت وحاصل علم است و ازتعلق علم وادراک ومعرفت واحاطه ی آن به حسن وجمال عشق پیدا میشود، پس هرچه حسن بیشترعشق هم بیشتر وهرچه ادراک و معرفت وعلم قویتر عشق نیزقویتر وشدیدتر،وعشق همواره متوجه کمال وجمال است نه نقص وزشتی وچون ذات پاک خداوندی جمالش در حد کمال وعلمش در حدتمام است عشقش به جمال خویش در حداعلی خواهد بود. یابه عبارت دیگردرمرحله تجلی جمال ازلی برعلم ازلی عشق ازلی پیدامیشود.  

پیدایش عشق ازهمین جاست واین عشق است که جامع عاشق و معشوق میباشد یعنی خداوند عاشق ا ست به اعتبار علم ازلی ومعشوق است به اعتبار حسن ازلی وبا لاخره چون حقیقت ذات ازلی جز وحدت هیچ اصلی را بر نمی تابد عشق نیز که حاصل این عاشقی ومعشوقی است خارج از وجود ازلی نخواهد بود،یابه عبارت متصوفه: کل مجردقائم بذاته عشق وعاشق ومعشوق " تجلی اول را که موجب پیدایش هستی ومبدا آفرینش به شمار میرود اهل تصوف"نفس الرحمن"گویندوجمال وجمال پرستی ذات ازلی را چنین توجیه میکنند :

 " ان الله جمیل ویحب الجمال "

یا

" ان الله جمیل ویحب ان یجمل له "

باری تجلی جمال وجلوه ی حسن معبود ازلی و تعلق علم ازلی به حسن ازلی مستلزم وجودی بود که به این جمال تام وحسن کمال عشق بورزد،یعنی حسن وجمال وتجلی جمال یار درصورتی تحقق می یافت که متجلایی برای آن وصورت بی صورت معشوق در صورتی قابل تصور بود که آیینه ای برای نمایش آن با شد . هر زری هنگامی ارزش واهمیت واقعی خود را باز می یابد که به معیار ومحک آشنا شود. گوهر آنگاه قدر دارد که به چشم گوهر شناس برسد، همچنین بودجمال وجلوه ی حسن ازلی که بی وجودعاشقی جمال پرست وآیینه ای که محل انعکاس این جلوه و جمال باشدتجلی وتحققی نمیتوانست داشته باشد؛ این استلزام واحتیاج بودکه موجب ایجاد عالم وجود وشروع آ فرینش شد :

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت            

فتنه انگیز جهــان غمــزه ی جادوی تــو بــود

 این بیت دل انگیز نیزناظر به همین مضمون یعنی احتیاج متقابل عاشق ومعشوق است :

 سایه ی معشوق اگرافتادبرعاشق چه شد             

ما به او محتــاج بودیم او بمــا مشتـــاق بود

 آری عشق دوجانبه است : عاشق عاشق جمال معشوق است ومعشوق عاشق عشق عاشق ، عاشق احتیاج به حسن معشوق دارد ومعشوق نیاز به عشق عاشق ، اهل تصوف حدیث قدسی " کنت کنزا مخفیا ، فاحبت ان اعرف فخلقت الناس (الخلق) لکی اعرف" را شاهد این مدعا میدانند .

استاد شیراز تجلی پرتو حسن الهی وپیدایش عشق و ایجاد شوروحرکت وهیجان را در عالم وجود به شیواترین بیانی چنین می سراید :

در ازل پـــرتــو حسنت ز تجلــــی دم زد                         

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عشق موجد کائنات است وبوجود آ مدن جهان زاییده ی تجلی جما ل معشوق ازلی است .  

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ] [ 15:53 ] [ اشتیاق ]

خانقاه یا خاﻧﮥ گاه یعنی خانۀ وقت، حال و حضور. گاه، آن لحظۀ واقعی است که انسان ﻣﻰبایستی دائم در مراقبه و حضور و حفظ آن باشد، هم ظاهراً و هم باطناً، تا هر«آن» از این حیات حقیقی، مصروف ولگردیها و آوارگیهای ﺑﻰمصرف جهان مادّی نشود و سرانجام درهای آسمانِ علم و عشق و هستی بر روی سالک حقیقیِ راه باز گردد. سالک روندۀ راه که دائم در جمعیّت خود و نه در تفرﻗﻪهای مردمی سیر ﻣﻰکند تا لحظه ای از هستی جدا نماند. برای یادگیری هر علمی باید به معلّم و مدرسۀ آن درس رو آورد. مکتب و مدرسۀ عرفان، خانقاه نام دارد.

در روزگاران قدیم وقتی فردی در جستجوی حقیقت خویش بود، به خانقاه روی ﻣﻰآورد. او ﻣﻰیافت که زندگی روزمرّه جوابگوی خواست اصلی او، یعنی جستجو و کشف حقیقت انسان نیست. هر اسم و رسمی را که در اجتماع ﻣﻰداشت کنار گذاشته و باکمال فروتنی و طلب رو به خانقاه ﻣﻰآورد تا با همراهی جمعیّتی حاضر، بخصوص به هنگام ذکر، حضور در حال و ﺑﻰزمانی را تجربه کند. آداب خانقاه خانقاه آداب و شرایط خاص خود را دارد. معیارهای اجتماع آنجا اعتباری ندارند و رنگهای دنیای بیرون در یکپارچگی محیط خانقاه همه نقش برآبند. فرد هنگام ورود به خانقاه کفشهای خود را درﻣﻰآورد، و گرد و غبار دنیای مادّی با همه تعلّقاتش را از خود جدا ﻣﻰکند. او در خانقاه با حضور کامل، دقّت به کار خویش دارد.

نظم، پایۀ راه سالک است. از اینرو او نظم ظاهری خود را نیز حفظ ﻣﻰکند. فرد لباس ساده و ﺑﻰنقش بر تن دارد، زیرا او نقشها را پشت سر گذاشته تا راز والاتری را کشف کند. هیچ ناهماهنگی او را به خود مشغول ﻧﻤﻰکند. لباس او سفید است، چون هدف او پاکی از همۀ آلودگیهاست. سکوت در بیرون و درون از آشفتگی خاطر و پریشانی، او را به آرامش و صلح واقعی نزدیکتر ﻣﻰکند. خانقاه محیط مناسبی است برای تمرین اصولی که سالک را از هواها و ﺑﻰثباﺗﯽهای خود رهایی ﻣﻰبخشد. او در این محیط خود را ﻣﻰسازد، تا در بیرون نیز به همین منوال حضور داشته باشد و در زندگی روزمرّه و کار در دنیای بیرون، آرامش و صفای خاطر خویش را حفظ نماید. آنگاه فرزندِ وقت خویش بوده و به معنی واقعیِ خانقاه (خانۀ گاه = خانۀ وقت) دست پیدا ﻣﻰکند.

[ سه شنبه یکم بهمن 1387 ] [ 23:39 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

ابو سعید ابوالخیر درباره جذبِ حق چنین گوید :
" خدای را به هر روز سیصد و شصت نظر به دل بنده خویش است
تا بنگرد که آیا دلِ بنده هیچ به سوی او می نگرد .
اگر بیند که دلی بنده نگران اوست ،
افزونیش بخشد و به زیادت ها و روشنی ها اکرامش کند
و دلش را به سوی خویش کشد و هر که را جذبه ای از جانب بالا نباشد
کارش نظام نگیرد و حالش سامان نپذیرد.
" آنگونه که مشایخ گفته اند :
کششی از سوی حق ، بهتر از همه عبادتهاست که پرنیان و آدمیان کنند

در کشش افتی رَوِش گم گرددت
گر بوَد یک قطره ، قُلزُم گرددت

[ جمعه بیستم دی 1387 ] [ 15:11 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

شیــخ صنعـــان

 یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.


و اما داستان ما:

 

شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...

***

آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...

***

شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...

مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...

فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!

***

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.

پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !

مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.

***

خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!

***

پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...

پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.

***

در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.

***

روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...

شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.

شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...

داستانی دیگر :



ادامه مطلب
[ جمعه ششم دی 1387 ] [ 12:46 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

همه مي دانيم كه هر كسي در هر زمينه اي جهت رسيدن به اهداف خود نياز به راهنما و رهبر دارد و با راهنمايي هاي او به هدفش مي رسد. اگر معلمين نباشند هرگز دانش آموزان باسواد نمي شوند اگر اساتيد دانشگاهها نباشند دانشجويان نمي توانند مراتب علمي را كسب كنند و در مقام بالاتر اگر پيامبران نبودند راه پيمودن حق و حق شناسي براي انسانها مشكل مي شد و امكان پذير نبود.

در عالم عرفان و خداشناسي هر كس كه مريد خاصه معشوق و معبود است نياز به راهنما و استاد دارد كه در اصطلاحات عرفاني او را پير مي نامند و مراد نيز ياد مي كنند. داشتن پير و مراد براي هر كسي كه مريد باشد لازم است و بدون داشتن پير و مراد پيمودن اين راه سخت و پرخطر مقدور نيست.

بدیهی است كه عرفان و خداشناسي آنقدر اهميت دارد و راه رسيدن به آن آنقدر دشوار است كه بدون راهنما و پير ممكن است در راه شيطان افتاده و از راه حق منحرف شويم البته فراموش نكنيم كه منظور ما از پير و مراد انسانهاي وارسته و پاك هستند كه لياقت راهنمايي راه حق را داشته باشند و ما هرگز كساني را كه از پاكي وعرفاني بويي نبرده اند به عنوان پير نمي شناسيم.

پير عرفان انسان زجر كشيده و زحمت كشيده اي است كه در راه رسيدن به هدف مقدس خود سالهاي سال به آنچه كه معشوق سفارش فرموده عمل كرده و به نتيجه هم رسيده است و حال آماده است تا تشنگان درگه دوست را از علم و دانش خود سيراب كند .

در زمينه يافتن پير و مراد بايد نهايت احتياط را داشته باشيم تا به دوستان شيطان دچار نشويم. بسياري از انسانها و بخصوص قشر معصوم جوانان از سركم تجربگي به افراد فاسد پناه مي برند و در راه شيطان حركت مي كنند و شديدا اغفال مي شوند بايد نهايت دقت را داشته باشيم. بايد كسي را به عنوان پير برگزيد كه رسيدن او به معشوق و خداي يكتا بر ما محرز شده و هرگز ترديدي در شخصيت پاك الهي او نداشته باشيم در تاريخ عرفان پيران بسياري بوده اند كه با اينكه پاك بوده اند يكباره به فساد كشيده شده اند و مريدان آنها نيز سردرگم شده اند. بايد كسي را به پيري انتخاب كنيم كه پاك محض باشد و به ما ثابت شده باشد كه او از شخصيت الهي و انساني بسيار بالايي برخوردار ست و بدون پير هرگز نميتوان عرفان را پيمود چون پير به راحتي و باتجربه فراوانش مريدان را به معشوق مي رساند.

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 16:46 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

اساسا تصوف یک نوع روش زندگی است که محبت خدا و شناخت حقیقت ارکان اصلی آن را تشکیل میدهد پس میتوان گفت که تصوف عبارتست از پرستش خدای تعالی به طرزی عاشقانه .

به همین سبب است از نظر صوفیه خداوند تبارک و تعالی بیشتر عطابخش ، خطاپوش و مهربان و دوست آنها است. صوفی در مقام خضوع و خشوع بندگی می گوید: این عجز و فنای من به چه چیز مربوط است ، البته به جسم من. پس اگر کاری کنم که پیش از مرگ در همین دنیا خود را از تسلط جسم آزاد سازم ، یعنی هوسها ، امیال ، خشم و غضب و حقد و کینه توزی را مهار کنم و در حقیقت این غبار تن را که حجاب چهره ی جانم شده است کنار بزنم ، سراپا جان خواهم شد . جانی که پرتوی از هستی حق است.

حجاب چهره جان میـــــشود غبارتنـــم

خوش آندمی که از این چهره پرده برفکنم

صوفی در مرحله ی سلوک تا جایی پیش میرود که خدا را در دل خود خواهد داشت و از دیدار او به چشم دل احساس وجد و مسرت خواهد کرد:

رسد آدمی به جایی که به جــز خدا نبیند

بنـــگر که تـا چه حــد است مــقام آدمیـت

دائم با او مانوس خواهد بود ولی قرب دائمی رفته رفته او را از حد یک بشر بالاتر خواهد برد و او را شریفتر و پاکتر ، و خدمتگزارتر خواهدساخت و صفات او را با آنچه محبوب حق است یکسان خواهد نمود و پیش از آنکه از این جهان برود ، در همین دنیا نه تنها به ملکوت الهی واصل خواهد گردید بلکه شمه ای از صفات حق خواهد بود زیرا شخصیت و وجود او در ذات خداوند فانی شده و همه «او» گشته است. پس اگر سالک به این مرحله برسد به دریای ابدیت الهی خواهد پیوست مانند قطره ای که به اقیانوس می پیــوندد و در او فانی میشود، دیگر او قطره نیست ، با عظمت اقیانوس ، عظیم و جاودانه میشود.

قطــــره دریاســــت اگر چند که او با دریاســـت

ورنه قطره است همان قطره و دریا ، دریاست

پس آن قرب وصالی که اهل شریعت در جهان دیگر انتظارش را دارند، اهل طریقت یعنی صوفیان در همین جهان طالب آنند. آنها عقیده دارند که نیکان که نیکند و معاشرت آنان را همه دوست دارند، اما هنر در تحمل رنج تربیت و ارشاد بدان و مفسدان است نه راندن آنها . جائیکه مولوی می فرماید:

آب دارد صـــــد کـــــرم صــــــداحــــتـــشام

کـــه پلــــیدان را پذیــــرد والــــســـــلام

بنابراین اگر کسی قصد اطاعت خدا را دارد میتواند به  آفریده ی او که قطره ای از دریای هستی است و جلوه ای از حق در او به ودیعت نهاده شده است خدمت کند.این طیق عبادت یعنی توجه به خالق از طریق خدمت به خلق بعنوان آنست که خلائق همه مظاهر خالقند و خدمت به آنان در حقیقت طاعت به خالق محسوب می شود :

خـلق همه یکســره نهال خداینـد         هـیچ نه بشکن از این نهال و نه بفکن

شاید بتوان چنین اظهار داشت که در این زمینه ، فلسفه و تصوف که در ظاهرروشی مخالف یکدیگر دارند ، در این نقطه به هم میرسند، مضافا برآنکه چون شناخت و وصال به حقیقت در تصوف اهمیت فراوان دارد و موضوع فلسفه نیز شناخت حقیقت اشیاء است بقدر طاقت بشر ، پس تصوف در این قسمت با فلسفه اشتراک هدف دارد، نهایت اینکه فلاسفه و صوفیه در مفهوم حقیقت و نحوه ی دریافت و راه وصول به آن با یکدیگر شدیدا مخالفند ، بخصوص صوفیه فلسفه را مطرود و وسیله ی سرگردانی می شناسند و پای استدلالیان را چوبین می خوانند و می گویند : فلسفه همه چون و چراست و تکیه بر عقلی دارد که از دایره ی محسوسات تجاوز نمی کند ولی تصوف عشق وحال وبی چون  وچرائی محض است . صوفیان بر آنند که آئینه ی دل را صیقل دهند تا حقایق بدون تکیه بر عقل اندک بین و اندک یاب بر آئینه ی دل منعکس شود .چنانچه مولوی میفرماید :

آیـنه ی دل چون شود صافی وپاک       نقـش ها بینــی بــرون از آب و خــاک

هـم بینـی نقـش و هـم نقـاش را         فـــرش دولــــت را و هـــم فـــراش را

چـون خـلیــل آمد خــیال یـار مـن          صــورتــش بــت معنی او بت شکــن

یعنی چون آینه ی دل از زنگار هوی هوس  و هم پاک و صافی ای شود، چهره ی معانی غیبی و اسرار نهان در آن آینه نمودارمی گردد. سپس نقش و نقاش و معنی و معنی آفرین را با هم می بیند و هیچ چیز از ضمیر او پنهان نمیماند، صفا و پاکی دل از آن جهت مذکور آمده است که زدودن و پاک کردن ضمیر نزد صوفیان شرط وصول به حقیقت است.  

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ] [ 7:22 ] [ اشتیاق ]

   بسم الله الرحمن الرحیم


عرفان در لغت به معنى شناخت و آگاهى و در اصطلاح «نام يكى از علوم الهى است كه موضوع آن شناخت حق واسماءِ وصفات اوست.»

بااين تعريف موضوع ومحوراصلى عرفان،انسان وخودسازى وخويشتن شناسى اوست زيراتاانسان خودرا نشناسد، به هدف نهايى كه شناخت حقّ است هرگز نخواهد رسيد و به همين منظور علما و عرفا بر اساس «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خويشتن شناسى را مقدمه خداشناسى دانسته و بر رابطه دوگانه بين «انسان» و «خدا» تأكيد ورزيده اند.

همچنين عرفان عامل درون سازى و پاك سازى باطن انسان است و بالاخره «هدف اساسى عرفان، نوسازى انسان و معيار بخشى به وى، در تنظيم رابطه هاى خود با خويشتن و با ديگران است»

بنابراين با يك تعبير ساده مى توان عرفان را عامل مهم مبارزه با نفس و خواهش هاى نفسانى فرد دانست و با خويشتن دارى و زهد آن را معنا داد.
در همين راستا است كه عارف مى كوشد تا با آگاهى و از راه دل و تصفيه درون يعنى با دو بال علم و عرفان عَلَم خلافت الهى را به دست گرفته و سعادت ابدى را نصيب خود گرداند و از درياى بى كران هستى «هم به قدر تشنگى» جرعه اى را به كام خود دركشد.

منازل و مقامات عرفان

سالك و عارف براى رسيدن به مقام وحدت كه مقصد نهايى اوست منازلى را بايد طى طريق نمايد تا به وصال دوست نايل گردد.

«ابونصر سرّاج»در كتاب «اللمّع»، از اين مقامات نام مى برد: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكل، رضا.

شيخ فريدالدين عطار نيشابورى در منظومه منطق الطير معتقد است كه سالك بايد از هفت وادى: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا بگذرد تا به مقام كشف و شهود دست يافته و به ديدار حق توفيق يابد.

عارف كيست و شناساى چيست؟

«عارف در لغت به معنى شناسنده و در اصطلاح كسى است كه حضرت الهى او را به مرتبه شهود و اسماء و صفات خود رسانيده باشد»

«دل عارف شناساى وجود است ----- وجود مطلق او را در شهود است»

عارف در حقيقت انسان وارسته و كاملى است كه خود را شناخته و بعد از تزكيه و تصفيه درون در جستجوى پيداكردن اصل و مبدأ وجود است و اين مرحله اى است كه اوبه فناء فى الله رسيده،وجود خودرا در حق فانى مى بيند ومى كوشدتابه بقاء بالله برسدودرحق باقى گردد.درچنين حالت عارف دلى دارد پالوده از هر نوع آلودگى، آن چنان كه شايستگى  تجلّى نور حق را پيدا مى كند وازراه دل به معرفت يقينى شناسا گشته جز حق رانمى بيند.

[ جمعه نهم فروردین 1387 ] [ 19:8 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحيم

ولی، يا رجال الغيب، به واسطه ی ارتباط نزديک به خداوند بزرگ به مقامی می رسدکه پرده و حجاب بين او و عالم غيب مکشوف می شود و اوليا در حال خلسه (بيخودی) و جذبه به مقام نبوت و مغيبات (عالم غيب) می رسند.

شرط لازم برای رسيدن به اين مقام علم عميق در حکمت الهی و دارا بودن به اعمالی که در نظر مردم و مطابق عرف و عادت و ظاهر شروع پسنديده ی خلق و رياضت و تجرد و چيزهايی که مردم حسن خلق می نامند نمی باشد. و شايد هم ولی اين صفات را دارا و يا فاقد همه ی آن ها يا بعضی از آن ها باشد. اما شرطی که لازم است و حتما بايد داشته باشد، جذبه و بيخودی ای است که علامت خارجی «فنا» و رهايی از «تعينات شخصی» می باشد. هر کس مجذوب حق شود، اوليا محسوب است و نشانه ی اولياء قدرت خارق العاده و کرامات است. غالبا اولياء به گمنامی زندگی می کنند و گمنام از دنيا می روند. تعداد آن هابه گفته ی « هجويری»چهار هزار نفرند که مکتوم اند و يکديگر را نمی شناسند و جمال حال خود را نمی دانند و از کل احوال خود و خلق مستورند و پنهان. و به عقيده ی صوفيه نظام دنيا بر آنان متوقف است. در راس آن ها شخصی که « قطب» يا «غوث» بزرگترين صوفی «عارف» زمان  و بر اوليا فرمانروا و حکمران است و هر وقت بخواهد و اراده کند در فاصله ی زمانی خيلی کوتاه تمام اولياء را در اطراف و اکناف دنيا به دور خود جمع می کند.

بعد از «قطب» عده ای از اولياء را که به آنها اهل حل و عقد و سرهنگان درگاه حق جل جلاله می گويند به تعداد سيصد نفر آنان را «اخيار» می نامند و چهل نفر از آنان را «ابدال» و هفت نفر ديگر را «ابرار» و چهار نفر ديگر از آنها را «اوتاد» و سه نفر ديگر را «نقيب» می گويند. به قولی «نجبا» همان «ابدال» اند.

«قطب» در همه زمان منظور نظر خداوند بزرگ است و طلسم اعظم به او سپرده شده است. او در کَون و اعيان ظاهر و باطن ساری و جاری است. سريان جان و ترازوی فيض در کف او و افاضه ی روح حيات بر کَون اعلاء و اسفل در دست او است. او تنها انسان کاملی است که به نظر صوفيان احاطه اش به جميع آدميان محقق است و همه ی مقامات و حالات تصوف را می داند.

اوتاد : جمع وتد به معنی ميخ. چهار نفراند از چهار جهت دنيا منصوب شده اند که خداوند بزرگ آنان را مامور محافظت کرده و جهات دنيا را به آنان محافظت می کند.

ابدال : عده ای از صلحاء خاصان درگاه حق جل جلاله راگويند که هيچگاه زمين از آنان خالی نمی شود و جهان به آنان پايدار است. هر وقت يکی از آنان بميرد خداوند بزرگ يکی ديگر را به جای او برمی گزيند. در تعداد آنان بين هفت، هفتاد و چهل نفر در اختلاف است. هر کدام باشد از تعدادشان نبايد کم شود و بايد آن تعداد کامل و تمام باشد. ابدال از اوتاد دستور می گيرند.

«نجباء» : چهل تن هستند که خداوند امور بندگان و کار آنان را به عهده ی ايشان واگذار کرده است و آن ها در حقوق خلق دخل و تصرف می کنند.

«نقباء» : در تصوف سه نفر و«اخيار» سيصدنفرند کسانی هستند که بر ضماير مردم و آگاهی دارند.

(دايره المعارف مصاحب و فرهنگ دين تاريخ تصوف دکتر فنی ص 243)

(توشه ی راه نجات، تاليف عسقلانی  ص 165تا167)

[ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ] [ 18:43 ] [ اشتیاق ]

 بسم الله الرحمن الرحیم

باب صدقه دادن ازمال خوب وآنچه بیشترمورد علاقه است.

قال الله تعالی: «لن تنالوا البرحتی تنفقوا مما تحبون» (آل عمران 92) خداوند می فرماید: هرگز به نیکوکاری نمی رسید تا از آنچه که دوست می دارید ببخشید.

ازانس رضی الله عنه روایت شده که گفت:

ابوطلحه درمیان انصار درمدینه ازهمه بیشتر صاحب درختان خرما بود،وازهمه ی اموالش بیرحاء(باغچه خرما) را دوست می داشت، که روبروی مسجدنبوی صلی الله علیه وسلم قرارداشت. رسول الله صلی الله علیه وسلم به آن داخل می گردیدوازآب شیرین آن می نوشید.انس رضی الله عنه گفت چون این آیه نازل شد:«لن تنالوا البرحتی تنفقوا مما تحبون» ،ابو طلحه خدمت رسول صلی الله علیه وسلم آمد وگفت:یا رسول الله خداوند برتو نازل نموده : «لن تنالوا البرحتی تنفقوا مما تحبون» ومن از همه مالم بیرحاء را بیشتردوست دارم وآن برای خدا صدقه است، وازخداوند خیر وثواب آنرا می خواهم.پس آنرا بجائی که خداوند برایت نشان داده بگذار. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: به به ، این مالیست سودمند، این مالیست سودمند وهمانا شنیدم آنچه تو گفتی ونظرم این است که آن را برای نزدیکانت بگردانی. ابوطلحه رضی الله عنه گفت : این کار را می کنم یا رسول الله .وابوطلحه آنرا درمیان نزدیکان وپسر عموهایش قسمت کرد.

[ یکشنبه دوم دی 1386 ] [ 11:15 ] [ اشتیاق ]

 بسم الله الرحمن الرحیم

 از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که :

رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود : مسلمان برادر مسلمان است بر او ظلم نمی کند او را به دشمنش تسلیم نمی دهد، کسی که در صدد برآوردن نیازمندی و حاجت برادرش باشد خداوند در برآوردن حاجتش یاریش می نماید. و کسی که مشکل مسلمانی را حل کند، خداوند در برابر آن مشکلی از مشکلات روز قیامت او را می گشاید و کسی که عیب مسلمانی را بپوشاند، خداوند در روز قیامت عیب او را می پوشاند.

 در روایتی از مسلم آمده که حق مسلمان بر مسلمان شش چیز است، هر گاه با او روبرو شدی، سلام بگو، چون تو را دعوت کند اجابتش کن، چون از تو پند خواهد به او پند ده، چون عطسه زند و الحمد لله بگوید، بر او دعا کن، چون او مریض شد به عیادت او برو، چون بمیرد به دنبال جنازه اش برو.

 (ریاض الصالحین- ترجمه فارسی)

[ شنبه بیست و ششم آبان 1386 ] [ 20:54 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 مدتی طولانیست که دراین وبلاگ چیزی ننوشته وارائه نداده ام واز این بابت از دوستان عزیزم عذر می خواهم. البته تصمیم داشتم بدلیل کثرت کار وقلت وقت این وبلاگ را تعطیل کنم اما دلم نیامد. چندی پیش یکی از دوستان بسیار عزیزم که روحانی ومدرس چیره دستی است، به منزلم آمده وکتاب با ارزش ریاض الصالحین نوشته امام ابی زکریا یحیی بن شرف نووی را به رسم هدیه برایم آورد. بنده نیز آن را که مجموعه ی گرانمایه از احادیث پیامبر بزرگ اسلام (ص) است، باذوق وشوق تمام مطالعه نمودم. تصمیم گرفتم به جای تعطیلی وبلاگ هرچند مدتی یک حدیث از حضرت(ص) را تایپ کنم ودروبلاگ قرار دهم.

 حدیثی از حضرت پیغمبر(ص) درباب مجاهدت :

از سعيد بن عبدالعزيز از ربيعه بن يزيد از ابوادريس خولانی از پيامبر(ص) از آنچه از پروردگارش نقل می کند مروی است خداوند تعالی فرمود :

 ای بندگانم من ظلم و ستم را بر خويش حرام کردم، آنرا نيز در ميان شما حرام ساختم پس به يکديگر ظلم  و ستم نکنيد.

ای بندگانم همه ی شما گمراهيد جز آنکه را که هدايت کرده ام پس از من هدايت طلبيد تا شما را هدايت و رهنمونی کنم.

ای بندگانم همه ی شما گرسنه ايد مگر آنکه را که من طعام دهم پس از من بخواهيد تا شما را طعام دهم.

ای بندگانم همه ی شما برهنگانيد مگر کسی را که من بپوشانم . از من بخواهيد تا شما را بپوشانم.

ای بندگانم شما شب و روز خطا می کنيد و من همه ی گناهان را می آمرزم، از من آمرزش طلبيد تا شما را بيامرزم.

ای بندگانم شما به من قدرت آسيب رساندن نداريد تا به من ضرر برسانيد وهم شما قدرت نفع رساندن به من را نداريد تا به من نفع رسانيد.

ای بندگانم اگر اول و آخر و انس وجن شما بر پرهيزگارترين قلب يک مرد شما باشد اين امر به ملک من چيزی نمی افزايد. و اگر اول و آخر و انس و جن شما بر عاصی ترين قلب يک مرد شما باشد اين امر به ملک من چيزی نقصان نمی آورد.

ای بندگانم، اگر اول و آخر، انس و جن شما بر يک جای بايستند و ازمن درخواست کنند به هر فرد خواسته اش را بدهم از آنچه در نزد من است بجز اندازه ای که يک سوزن اگر در دريا فرو شود کم نمايد،کم نمی کند.

ای بندگانم همانا اين اعمال شما است که آنرا برمی شمارم و شما را به نتايج آن می رسانم پس کسی که خيری يافت بايد حمد و ثنای حق تعالی را گويد واگر کسی غير از اين را يافت بايد جز خويش کسی را ملامت نکند.

 ریاض الصالحین(ترجمه فارسی)، باب مجاهدت و تلاش ص 95

[ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ] [ 16:32 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحيم

 

بايزيد را از صوفی پرسيدند گفت :

صوفی آن است که کتاب خدا را به دست راست بگيرد وسنت رسول خدا (ص) را در دست چپ، با يک چشمش بهشت را بنگرد وبه ديگر چشم دوزخ را، واز دنيا پايين پوش سازد واز آخرت بالاپوش. ودربين اين دولبيک گويد خدای را: لبيک اللهم لبيک

---------

مردی بايزيد را از تصوف پرسيد گفت :

 نفس را در بندگی انداختن وپيوستگی قلب با پروردگار. وبه کار بستن هر خلق نيکو وهمگی نظر را با خدا داشتن.

---------

[ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ] [ 21:35 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم 

مومن دردنیا غریب است وزاهد درآخرت ،وعارف ازهرچه جز ذات خدا بیگانه است.  مومن دردنیا زندانی است ، هرچندرزق وروزی فراوان را نیز دارا باشد.زن وفرزند او به جاه وثروتش شادمانند امااو درزندان باطن است.شادی اودرچهره است اندوهش دردل،دنیا را شناخته واورا یک طلاقه گفته است .یک طلاق بدین علت که از دگرگونی زندگی اندکی خوف داشته ،اما به مجرداینکه درآخرت بروی او باز شدوانوار آن را مشاهده نمود طلاق دوم را هم جاری کرد؛وهنگامی که دست در گردن آخرت کرد طلاق سوم را همجاری کرد وبه تمامی درجوار آخرت قرار گرفت؛ وزمانی که انوار حق براو تابید آخرت رانیز طلاق داد. دنیا بدو گفت چرا مرا طلاقدادی؟جواب دادچون از توزیباتردیدم. آخرت پرسید چرا مرا طلاق دادی؟جواب داد تو زیبایی؛ اما آنچه من جویای او هستم تونیستی،پس چگونه تورا طلاق نگویم؟ که به شناخت حق نائل آمده ام. درچنین حالتی دیگر فرد مومن ازآنچه غیر خداست آزاد است، از دنیا وآخرت بیگانه است، ومحوجمال حق است.دراین حال دنیا به سوی او می آید وسراسر درخدمت او قرار می گیرد.امابدون آرایش وزینتی که معمولاًخواستاران خود را باآن می فریبد.بلکه خود را درقالب پیر زنان وکنیزکان زنگی بدو می نمایاندتامورد توجه وعنایتش قرار نگیرد.  

« برگرفته از کتاب فتح الربانی حضرت امام عبدالقادر گیلانی قدس سره خطبه 44 »    

[ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ] [ 21:41 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 دو قطعه شعر از شیخ رضا طالبانی درنعت حضرت رسول الله (ص)

    کی بود یا رب

 روی خود درسایه پاک رسول الله نهــم

تـا غبـار مقـدمش بر دیده خـود جاکنــم

 کی بـود یا رب طواف کعبـه وزمزم کنـم

بعـد از آن رو در مـزار سیـد عالـم کنــم

 دست حاجت برگشایم از دعا بر درگهش

این دل مجروح را من زان دوا مرهم کنم

 یا رسول الله به حالم گوشه چشمی فکن

تاشوم قربان تو خود را خلاص ازغم کنم

 ســرفــراز از فـراق روی تـو در مــاتـمـم

وعده وصل (رضا) ده ترک این سوداکنم

  

      * * * *   * * * *    * * * *    * * * *    * * * *    * * * *

 یارسول الله چه باشدچون سگ اصحاب کهف

داخـل جنت شــوم در زمـره  احبــاب  تــو

 او رود در جنت و من درجهنم کی رواست

او سگ اصحاب کهف ومن سگ اصحاب تو

[ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ] [ 21:40 ] [ اشتیاق ]

بسم الله ارحمن الرحيم

 شعری که امروز دراينجا آورده ام غزليست عاشقانه وعرفاني از عارف نامی  قرن هفتم شيخ فخرالدين ابراهيم همداني مشهور به عراقي .اين شعر درکمال شوريدگی وعشق سروده شده است. شرق شناسان وعرفان شناسان اين غزل را زيباترين غزل عرفانی دانسته اند. در تکايا وخانقاهای صوفيه اين غزل با آهنگ زيبا خوانده ميشود.

                      زدوديـده خـون فشـانم زغمت شب جـدايي

                    چـه کنم؟ که هست اينهــا گل باغ آشنــايي

 همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

کــه رقيب در نيــايد بـه بهــانـه  گدايــي

 مـژه ها وچشـم يارم بـه نظــر چنان نمايد

که ميــان سنبلستــان چـرد آهوي ختـايي

 درگلستان چشمم زچه روهميشه باز است؟

به اميـد آنکـه شايد تو به چشـم من درآيي

 سـر بـرگ گل نـدارم زچـه روم بـه گلشن؟

کـه شنيـده ام زگلها همــه بوي بي وفايي

 درفراقت چون ننالم من دل شکستـه چونی

کـه بســوخت بنـد بنـدم زحـرارت جـدايي

 به کدام مذهب است اين به کدام ملت است اين

که کشنـد عاشقـي را که تو عاشقـم چرايي؟

 بـه طواف کعبـه رفتـم بـه حرم رهم ندادند

که بـرون درچـه کـردي که درون خانه آيي؟

 بــه قمـارخـانـه رفتـم همـه پاکبـاز ديـدم

چـوبـه صومعـه رسيـدم همـه زاهد ريايي

                      درديـر می زدم مـن کـه يکـي زدر درآمــد

                    که:درآ،درآ، عراقی که توخاص ازآن مايــي
[ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ] [ 11:17 ] [ اشتیاق ]
بسم الله الرحمن الرحيم

 اي عزيزداني كه سالك طريقت كيست؟آنكس داند كه درويشي چيست. درويش خاكي است بيخته،وآبي بر او ريخته ؛ نه كف پا را ازاو دردي ونه پشت پا را ازاو گردي درويشي چيست ظاهري پرننگ وباطني بي جنگ،نه نام دارد نه ننگ ،نه صلح دارد نه جنگ. درون كسي نخراشد وزنده جاويد باشد، درويش آب درچاه داردونان درغيب،نه تنما درسردارد نه در جيب.اين منزلت نه پوشش خرقه وكلاه است ، اين سعادت به كوشش دل آگاه است.تاكسي ازغرورجهل دنيوي روي برنتابد درسلك اهل علم ودرويشي در نيايد.

بينايان درويشانند ودرويش آن كسانند كه اگر فوت شود از ايشان گنجها وبديشان رسد رنجها ، هريكي را سجودي وشهودي ونازي ونيازي . نه بشهر شادمانيشان توقفي ونه برفوت كامرانيشان تاسفي ،اگر محنت دهد صبر جويند واگر منت نهد شكر گويند غني دلان تنگدستند وراه كوبان هوپرستند.پاكانندكه از نيستي وهستي رستند وازقفس هوس برجستند وقرابه ي حب جاه شكستند ودرحرم لي مع الله نشستند.

شبها برفلك طاعت ماهند وروزها برسرير قناعت شاهند . همه شمعند وايشان را پشت نيست كارشان همه نيكو وهيچ زشت نيست . دل ايشان ازغم الوهيت خون والف قامت ايشان از بيم قيامت چون نون ، با آنكه هريك قطب راهند ازيكديگر دعاي خير خواهند.

مرحبا قومي كه داد بندگي سر داده اند

ترك دنيا كرده اند واز همه آزاده اند

روزها با روزه ها بنشسته اندر گوشه اي

باز شبها درمقام بندگي استاده اند

پيشه ايشان ذكر دائم واكثر اوقات دردنيا صائم وآسمان به بركت ايشان قائم وزمين ازسعت دل ايشان هائم. دراين دنيا از خود گذشتن وبا دوست پيوستن مردانگيست ، دوستي اورا شايد كه دروقت خشم ببخشايد.

اگر بر روي آب روي خسي باشي واگر بهوا پري مگسي باشي دل بدست آر تا كسي باشي.

(مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري)

قابل توجه دراويش عزيز آناني كه اين نام مقدس را به يدك مي كشند وخودم كه : مقام درويشي بسي بلند است.

مولانا مي فرمايد:

شدم مجنون وسرگردان من از سوداي درويشان

ندانم تا كجاباشد مقام وجاي درويشان

زدرويشي سر مويي نصيب خود نمي بينم

ولي غافل نيم يكدم من از سوداي درويشان

دران مجلس كه درويشان شراب ا شوق مينوشند

درآيد خضر پيغمبر شود ساقي درويشان

 درآن مجلس كه درويشان به ذكر حق مي جوشند

خدا آيد درآن مجلس شود ميهمان درويشان

امير المومنين حيدر كه بود داماد پيغمبر

كمر ميبست وخوش ميگفت منم مولاي درويشان

الا اي شمس تبريزي تو يادي كن زدرويشان

حيات جاودان يابي تو از دلهاي درويشان

  و حافظ مي فرمايد:

 روضه ی خلد برين خلوت درويشانست               

مايـه ی محتشمـی خدمت درويشـانست

گنـج عزلت که طلسمــات عجــايب دارد                       

فتـح آن در نظـر رحمت درويشــانست

قصر فردوس که رضوانش بدربانی رفت                 

منظـری از چمـن نزهت  درويشــانست

آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سيـاه            

کيميا نيست که در صحبت درويشانست

 آنکـه پيشش بنهـد تاج تکبر خـورشيـد                  

کبريا نيست که در حشمت درويشانست

دولتی ر ا که نباشد غم از  آسيب زوال                    

بی تکلف بشنود دولت  درويشانست

خسروان  قبله ی حاجات جهاننـد ولی                      

سببش بندگی حضرت درويشانست

روی مقصود که شاهان بدعا می طلبند                  

مظهـرش آينه ی طلعت درويشـانست

از کران تا به کران لشـکر ظلـمت ولی                          

ز  ازل تا به  ابد فرصت  درويشانست

ای توانگر مفروش اين همه نخوت که ترا              

سر و زر در کنف همت  درويشانست

گنج قارون که فرو می شود از قهر هنوز        

خوانده باشی که هم ازغيرت درويشانست

حافظ ار آب حياط ازلی می خواهی                      

منبعش خاک در خلوت درويشانست

                          من غلام نظر آصف عهدم کورا

                     صورت خواجگی وسيرت درويشانست 

 پس مواظب باشيم  همچنانكه مقام درويشي بلند است ، لغزش هم هر آن ممكن است اتفاق بيافتد. فقط كافيست لحظه اي از ياد خدا غافل باشيم . كافيست كه يك بار امر شيطان را اطاعت كنيم.كافيست غرور وتكبر را دردرون خود جاي دهيم و . . .

 خداوند متعال به همه ما توفيق دهد در راهي قدم نهيم كه رضاي او درآنست.

[ پنجشنبه سوم خرداد 1386 ] [ 22:40 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحيم                                              

امروز بحمدالله،از دي بترست اين دل

امروز در اين سودا،رنگي دگر است اين دل

در زير درخت گل،دي باده همي خورد او ،

از خوردن آن باده زير و زبر است اين دل

غزل

پس عاشق را نبايد كه درنگ كند :

تيز دوم، تيزدوم تا به سواري برسم

نيست شوم،نيست شوم،تا برجانان برسم

خوش شده ام، خوش شده ام،پاره آتش شده ام،

خانه بسوزم، بروم تا به بيابان برسم

غزل

 از آيينه ي دل خرافات را بزدايد :

اي آنكه،به عشق رخ تو،واجب وحقست

آيينه ي دل را ز خرافات زدودن

غزل

 عاشق توبه كند مگر توبه ي او، غير از توبه ي عوام است. عوام از روي خردمندي، مصلحت جويي، و ترس عذاب عقبي توبه كنند، وعاشق ازين همه توبه كند يعني كه گويد : از توبه توبه.

تو گواه باش، خواجه، كه ز توبه توبه كردم

بشكست جام توبه،چو شراب عشق خورد

غزل

 چو به اصطلاح امروز «معيار» حدود و «ارزش»هاي عاشق همه از ديگران فرق دارد و چون :

هر چه گويد مرد عاشق، بوي عشق،

از دهانش مي جهد در كوي عشق

گر بگويد «فقه» آيد، اين همه

بوي«فقر» آيد، از آن خوش دمدمه

ور بگويد «كفر» آيد بوي «دين»

آيد از گفت «شكش» بوي «يقين»

ور بگويد«كژ» نمايد «راستي»

اي «كژي» كه «راست» را آراستي

(دفتر اول : حكايت اعرابي وخليفه)

 پس معني حلال و حرام نيز نزد عاشق غير از معني آن نزد عامه است :

نمي خورم به حلال و حرام مي سوگند

به جان عشق كه بالاست از حلال وحرام

 آنچه عاشق با آن سر وكار دارد، در شريعت ننيامده است :

آن طرف كه عشق مي افزود درد،

بوحنيفه و شافعي درسي نكرد

(دفتر سوم : حكايت عاشق و ناصح)

 مدرس عاشق، غير از مدرس شريعت است، پس كيست؟

عاشقان را شد، مدرس، حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان، روي اوست

(دفتر سوم : حكايت عاشق و ناصح)

 عاشق، از ترس آتش، و قيود ظاهري فارغ مي شود :

دربينش ديدارچنان مستم وحيران خداست

كز نور فراغم بود و ار ندانم

از كفر وز اسلام برون است نشانم

از خرقه گريزانم و زار ندانم

از اينجا دانسته مي شود كه چرا :

ملت عشق از همه اينها جداست،

عاشقان را مذهب و ملت خداست

                    (دفتر دوم حكايت موسي و شعبان)

يكبار ديگر كتاب فيه ما فيه را بگشاييم كه در آن مريدان از زبان مولانا اينكلمات را نگاشته اند :

«در قيامت، چون، نمازها را بياورند، و در ترازو نهند و روزه ها و صدقه ها را همچنين، اما چون محبت را بياورند، محبت در ترازو نگنجد، پس اصل محبت است...»

به روندگان راه حج خطاب مي كنند :

اي قوم به حج رفته كجاييد؟ كجاييد ؟

معشوق همينجاست، بياييد، بياييد

آن خانه لطيف است، نشان هاش بگفتيد،

از خواجه ي آن خانه نشان ها بنماييد

گر صورت بي صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم كعبه و هم خانه شماييد

معشوق تو همسايه ي ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد

 غزل

 عاشق بيرون از دين نمي شود، زيرا عشق خود دين اوست:

كسب دين عشق است و جذب اندرون

 غزل

 و چنين بوده از زمان خلقت آدم، چنانكه در آغاز مثنوي آمده است :

عشق آن بگزين كه جمله ي انبياء

يافتند از عشق او كار و كيا

«برگرفته از كتاب معني عشق درنزدمولانا نوشته دكتر روان فرهادي

[ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ] [ 3:3 ] [ اشتیاق ]

بسم الله الرحمن الرحيم

 « الصوفي هوالذي يكون دائم التصفيه لايزال ويصفي الاوقات عن شوب الاكدار بتصفيه القلب عن شوب النفس ويعتيه علي كل هذه التصفيه دوام افتقاره الي مولا»

يعني صوفي كسي است كه پيوسته اوقات خود را صرف زدودن تيرگيهاي نفس وطبع نموده ودل وجان خود را از آلايش نفساني پاك مي گرداند.وچيزي كه اورا دراين مورد نيرو مي دهد ،كشش ونيازيست كه او را نسبت به ذات خداوند است.

(عوارف المعارف شيخ شهاب الدين عمر سهروردي)

 صوفي وعارف واقعي را درشبهاي تفكر ودرساعات تنهاييش مي بايست شناخت اما از بدبختي درآن ساعات تفكر ودرآن لحظات تنهايي من وتو را دربارگاه جلالشان راهي نبود وآنان درآن دقايق پرماجرا سوزها وسازهايي داشتند كه به كس بازنگفتند. اسراري دهان سوز ولب دوز داشتندوآنها را بروز ندادند.مگر اين مولوي نيست كه درني نامه ي خود آن همه درباره ي اسرارناگفتني سخن گفته؟او وهركس ديگر مانند او«سر پنهاني» داشت كه اگر بازمي گفت جهان را برهم مي زد.پس خاموش مي ماند ،چنانكه خاموش ماند  ومن وتو را درحيرت گذاشت.مانند شهسواري كه برمركب باد سير خود همچون برق ازپيش ما بگذرد وچشمهارا به حيرت دنبال خود بكشاند ،نه كسي دانست كه او كيست ونه كسي دانست كه او چگونه به چنين مهارت رسيد ونه كسي دريافت كه اوبه كجا رفت ومقصود او چه بود!

[ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ] [ 0:39 ] [ اشتیاق ]


عارف کـه زسـرمعـرفت آگـاه است

بيخودزخودست وباخداهمراه است

 

نفی خود و اثبات وجـود حـق کـن

ايـن معنـی  ( لااله الاالله  ) است

                                       

                                      «شيخ ابوسعيدابوالخير»

[ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ] [ 19:15 ] [ اشتیاق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

این وبلاگ سعی دارد در مورد واژه هایی مانند عشق و عرفان و تصوف و ذکر و وجد و سماع و... به همراه معانی واقعی آن از کتب بزرگان صوفیه چه در قالب شعر و چه در قالب متن گرفته و تقدیم خوانندگان خود نماید.
ذکر این نکته ضروریست که این وبلاگ به هیچ گروه خاصی تمایل ندارد و اگر چه درمورد طریقت و معانی اصطلاحات عرفانی است اما طریقت بخصوصی را مد نظر ندارد و تمام نوشته ها صرفاَ اعتقادات و تمایلات درونی نویسنده وبلاگ است.

پاوه - اسفند 1385
امکانات وب